پسرک در حالی که قاب عکسی را با دستان نحیف و استخوانی اش به سینه می فشرد به آسمان پرستاره چشم دوخته بود؛ قطرات درشت اشک از گونه هایش سر می خورد. با چشمان خیس در آسمان بیکران؛ بدنبال تابناک ترین ستاره می گشت، ستاره ای که بتواند جای خالی مادرش را درسیاهی روز و شبهای مانده عمرش پر کند. تمام آسمان را زیر پا گذاشت اما...
جمعه 12 تیرماه هشتادوهشت
یادم می آیید وقتی این متن را توی آن دفتر کهنه و رنگ رو رفته با خط بدی که دارم نوشتم بغض گلویم را می فشرد . برای شخصیت داستان احساس دلتنگی کردم و با خود اندیشیدم چرا این را نوشتم! چرا باید چیزی بنویسم که خود و دیگران را غمناک کند. این همه سوژه ی زیبا و شادی آفرین در جهان وجود دارد و من باید این نوشته ها را بنویسم. برای همین تصمیم گرفتم سوژه ای نو برای نوشتن بیابم و چکمه را نوشتم گر چه چکمه نیز رنگمایه ای غم انگیز داشت اما میشد در پایانش کورسویی از امید را دید.
نمی دانم چرا کلک روزگار همیشه برای من به گونه ایی دیگر می نویست. چهل و نه شب بعد از نوشتن این نوشته در سحرگاه جمعه سی مرداد ستاره ای خاموش شد؛ درآن حال نه تنها پسرک(خودم) بلکه تمام خانواده ، چشم بر آسمان به جستجوی ستاره ای می گشتیم که بتواند برای لحظه ای هرچند کوتاه جای خالی اش را پر کند اما افسوس. مادرم ستاره ای بود که برای همیشه خاموش گشت و طلوع خورشید آن جمعه برایم از همه غروبهای غم انگیزی که تا آن موقع از زندگی ام دیده بودم تلخ تر و غم انگیزتر بود.
7/7/88

بعد ازظهر گرم تابستان؛ هوا خاکستری است، خورشید دلش گرفته چون ابرهای تیره نمیگذارند او دوستان زمینی خود را ببیند. نمیتواند ماهیگیران را ببینند که دارند برای دریا ترانه می خوانند. فقط صدایشان را میشنود. و میشنود صدای گامهای سنگین چکمه های سیاهی که بر زمین کوبیده میشود.
دخترکی چشم به آسمان می برد. دیگر از آن کفش پاره و سوراخ خبری نیست حالا او هم چکمه به پا کرده است. اما چکمه ای سبز که صبح مادرش همراه با چتری سپید برایش از بازار گرفته چکمه کمی برایش گشاد است به مادرش میگوید: این چکمه ها برایم بزرگ است مادرش با لبخند پاسخ میدهد : ناراحت نباش دلبندم، تو هم بزرگ می شوی.
خورشید میشنود که دخترک گاز می زند به سیبی سرخ، سیب سرخ ؟؟ خورشید نمیداند رنگ سیب را؛ لابد سیب سرخ است. دخترک آرزو میکند حالا که هوا ابریست باران بیاید. دوست دارد مثل بچه های دیگر در هوای بارانی بازی کند؛ برقصد؛ ترانه بخواند؛ آری چترش را باز کند و ترانه بخواند؛ بارون بارون چتر چتر
شکافی در ابر ایجاد میشود خورشید از آن سرک میکشد دخترک را می بیند و احساسش را میفهمد دیگر دلش گرفته نیست قطرات درشت بر زمین و بر صورت دخترک می بارد معلوم نیست از ابر می بارد یا از چشمان مهربان خورشید.
پایان
نوشته : محسن – بوتیمار (6/5/88)
::
توی داروخانه محشری بر پا بود باید آنجا بودی و می دیدی!!
مردم نسخه به دست، داشتند از سر کول هم بالا میرفتند.
پشت پیشخوان رنگ و رو رفته ی چوبی، پیرمردی با زحمت داشت نسخه ها را یکی یکی می خواند؛ ازهمه بد تر اینکه با زبانهای گوناگون و خطوط مختلف نوشته شده بود. از چپ به راست، از راست به چپ، از بالا به پایین؛ فارسی، عربی، لاتین، چینی، هندی، ژاپنی و...
اما همه اطبا یک چیز تجویز کرده بودند: سم الفار، مرگ موش و ...
پایان
نوشته : محسن - بوتیمار(8/4/88)
وقتی آن روز جمعه؛ آقا محمد توی یک قدم مانده به صبح، تکرار کرد و از قاب روی دیوار گفت که تلپ!!. و باز هم گفت: مثل افتادن سنگ صدا کرده و سقوط میکند بر روی زمین و تلپ!! و ادامه داد که قاب و میخ دیوار مدتها تفاهم کرده بودند که در یک لحظه خاص قاب تلپ!!
اما بنظرم این افتادنها و سقوط کردن و تلپ !! می تواند دلایل محکمتری داشته باشد که آقای صالح علاء بنوعی از گفتنش شرم داشت!
گاهی قابها احساس تنهایی می کنند احساس می کنند دیگر کسی توجهی به آنها ندارند از نگاه دیگران طرد شده و این است که رفتن را بر ماندن روی آن دیوار ترجیح می دهند. و آنگاه است که تلپ!!
آنها مدتها عذاب آویزان شدن از یقه به میخ فلزی روی دیوار و سختی اسرات را به جان می خرند تا حرفشان را به کرسی بنشانند؛ وقتی خریداری برای گفته هایشان پیدا نمیشود، آنگاه است که با سقوط کردن و شکستن و فناشدنشان ما را متوجه خودشان می کنند و آنگاه تلپ!! معنا می گیرد.
گاهی احساس کهنگی میکنند یا شخصیتشان پیش همنوع هاشان لگد مال میشود. مخصوصا در جلو آنهایی که تازه آمده و با زرق وبرق هستند و اصلا چارچوبشان مدرن است. و آنگاه است که باز تلپ!!
گاهی سنگینی دروغین تصویر داخلش، باعث تلپِ قاب بینوا میشود. مثل خیلی از قابها در طول تاریخ!!
وقتی که دیگر میخ روی دیوار، تاب تحمل قاب، آن یار قدیمی را نداشته، راست بودن را فراموش کرده و کجی پیشه میکند و قاب دلش می شکند و چاره ای جز تلپ را ندارد. اما میخ نیز به سزای خیانت خود می رسد؛ آری یک میخ کج و کوله روی دیوار خیلی بدنماست. صاحب خانه می آید و اینبار میخ هم تلپ!! و...
نوشته : محسن – بوتیمار 18/2/88
نوشته : نوشته محسن - بوتیمار 12/2/88
پرنده ای که به سقوط بیندیشد هرگز پرواز نخواهد کرد.
شاید بارها و بارها مخصوصا از بزرگترها شنیده باشید که می گویند: احتیاط شرط عقل است. پس آیا باید نتیجه گرفت که خود را در صندوقچه ای از پنبه نگه داشت تا مبادا چه بادا به ما گزندی وارد شود. یا از ترس اینکه بخاطر نوشیدن جرعه ای آب در سفر بیمار شویم همیشه آب معدنی بهمراه داشته باشیم. مطمعاً باشید که با اینکارها بدن ما ضعیفتر می شود و با کوچکترین تغییر باعث بروز مشکلات فراوان برای ما می گردد.
بشر امروز در پی سختیها و مرارتهایی که از بدو خلقت متحمل شده و با عبور از فراز و نشیبهایی که در طول تاریخ از آنها گذشته به این برتری نسبت به سایر مخلوقات رسیده است. انسان با قدرت تفکر و همچنین جستجو برای یافتن پاسخ به سوالات در مورد چرایی و چگونگی هر پدیده به کشفیات بزرگی نائل آمده است. موفقیت بسان قله ای است که برای فتح آن باید سختی کشید باید با تمام وجود تلاش کرد باید راههای ناهموار و پر پیچ و خم دره را پیمود باید صخره های کوچک و بزرگی که روزگار در مقابل ما گذاشته را شکست تا به اوج قله رسید.
انسان موفق کسی است که از شکستهایی که در کارهایش می بیند درس بگیرید و از شکستها نردبانی برای رسیدن به آنچه در پی آن است بسازد. چه بسا یک مشکل جدید باعث شود که ما را مجبور کند راه حلی تازه برای آن بیابیم. فکرهای کوچک که منشا آنها تخیلات و آرزوی ماست، می تواند موجب کارهایی بزرگ شود. گاهی افکار عجیب و غریبی به ذهن ما میرسد تفاوت ما و دانشمندان در این است که ما اینگونه افکار را سرسری می گیریم. اما دانشمندان و مخترعین از آن برای ساخت چیزهای جدید بهره می برند.
پایان 11/2/88
نوشته : محسن - بوتیمار
هنوزتابستان و گرمایش نرسیده، تازه پس فردا اولین ماه بهار تمام می شود.
من دیشب تصمیم گرفتم توی حیاط بخوابم، دلم خواست به یاد آن سالها که صبر می کردیم تا آقتاب غروب کند و تشکهایمان را روی تخت چوبی پهن کنیم تا نسیم آن را خنک کند و همیشه بر سر اینکه کداممان روی تخت آخری که نزدیک دیوار بود بخوابیم دعوا بود چون صبح آفتاب دیرتر از همه روی آن تخت میتابید و کسی که آن تخت را تصاحب می کرد بیشتر می توانست بخوابد. افسوس که دیگر از آن تختهای چوبی خبری نیست؛ خواهر و برادرم هم نیستند که برای یک وجب جا دعوا کنم. حال و حوصله تشک انداختن هم نداشتم گلیمی را روی زمین پهن کرده و روی پتو دراز کشیدم.
جیرجیرک ها هم بودند. البته زیر برگهای ریخته و علفهای هرزی که از سر بی حوصله گی داخل باغچه مانده بودند، آخر آنها عادت دارند شبها بیدار بمانند و آواز بخوانند. من هم خوابم نمی برد تصمیم گرفتم ستاره های سقف آسمان را شمارش کنم هوا ابری بود و کمی غبارآلود. از میان ابرها و غبار، تنها یک ستاره دیده میشد. همین یک ستاره ؛ اما با گفتن فقط یک که آدم خوابش نمی گیرد و یک ستاره هرچقدر هم که بزرگ باشد ارزش شماره کردن ندارد. نسیم آرامی گونه هایم را نوازش میداد و ابرها را جابجا می کرد عجیب بود که باز هم یک ستاره بیشتر دیده نمیشد. از دوردستها صدای ارگ عروسی می آمد خیلی دور؛ با چرخش نسیم آن صدا نیز کم و زیاد می شد و گاهی هم برای لحظه ای قطع میشد و من فکر می کردم لابد برنامه آنها تمام شده و یا کسی پایش به سیم خورده و فیش باند از آمپلی فایر از جایش بیرون آمده. حتی به ذهنم خطور کرد که مثلا با اعتراض همسایه ها، مجبور شده اند برنامه را تعطیل کنند. موتور سکلتی با صدای گوشخراش از کوچه پشتی گذشت و رشته افکارم را پاره کرد بعد هم صدای کامیونها که شبانه از بزرگراهی که تازگی از جلو خانه ما کشیده اند.
از میان برگهای چتری نخل خانه صدایی آمد کمی هول کردم جغدی سپید بالهایش را به هم کوبد و پرواز شبانه اش را آغاز کرد. نور چراغ برق کوچه چشمانم را میزنند نورش درست توی چشمان من است. صدای کوتاه آمبولانسی برای لحظه ای اندک پخش میشود و می رود.
نمیدانم چرا یاد مدرسه افتادم یاد آقای واثقی معلم ادبیات اول دبیرستان!. دبیر عجیبی بود حتی روش تدریسش نیز سوای دیگر معلمهایی بود که تا آن موقع داشتم . وقتی شعرهای حماسی فردوسی را می خواند همه ما را به صحنه جنگ رستم و افراسیاب می کشاند. آنروز که درس خسی در میقات داشتیم انگار همه همسفر جلال آل احمد بودیم و....
شاید به واسطه اینکه کارگردان نمایش بود و نمایشنامه می نگاشت؛ دوست داشت انشاهای بچه ها نیز از روی احساس باشد نه این که فقط یک تکلیف و نوشتن برای نمره؛ موضوع انشاهایی هم که میداد خیلی جالب و غیر عادی بودند! درست یادم هست وقتی یک روز به کلاس آمد بچه ها از سر و کول هم بالا میرفتد و کلاس کاملا شلوغ و پر هیاهو بود گفت: بچه ها لطفا ساکت. بعد تکه گچ صورتی رنگی را برداشت و با پهنای گچ روی تخته سیاه، با خطی زیبا و بزرگ نوشت 5 دقیقه سکوت و با گچ آبی آن را سایه ای باریکی زد خطی که بعدها فهمیدم خط نسخ روزنامه ای است. همه بچه ها ساکت شدند اول فکر کردند حال آقای واثقی زیاد خوب نیست ولی اندکی بعد گفت: این موضوع انشای جلسه آینده هست. حمید از ته کلاس گفت: آقا یعنی چه کار کنیم؟ علی گفت: آقا خیلی سخت است! مهدی گفت: آقا نمیشود موضوع بدهید که دوست داریم در آینده چکاره شویم! جمشید گفت: آقا بنویسیم علم بهتر است یا ثروت، بهتر نیست؟ آقای واثقی لبخندی زد و گفت : کافیست برای پنچ دقیقه هم که شده ساکت باشید. ببینید، بشنوید، بو بکشید با تمام حواستان حس کنید دور و برتان چه می گذرد. تخیلتان را بکار بگیرید؛ بگذارید طبیعت و دنیای اطراف حرف بزند و شما آنچه را می گویید بنویست همین!!.
الان انگار من بیشتر از پنچ دقیقه سکوت کرده ام، صدای پارس سگی بگوش میرسد شاید دزدی می خواسته در پوشش سیاهی شب از دیوار کسی بالا برود. ابرها دور هم می چرخند تنها یک ستاره در پهنه آسمان نمایان است؛ احساس می کنم هوا گرم می شود قدیمی ها میگویند نشانه باران است خدا کند باران ببارد. زیر باران ماندن را دوست دارم مهم نیست خیس بشوم.
مجبور می شوم پتو را روی صورتم بکشم پشه ها از دو گونه سالک و مالاریا به جانم افتاده اند میخواهند تمام خونم را بمکند و نیشهایشان را چون نیزه نادری در تنم فرو کنند. باد صدای اذان خروس بی محلی را از دوردستها می آورد. یاد داستان خروس بی محل می افتم. جمله ای خنده دار به ذهنم خطور می کند: (سلامتی میوه سکوت است). شاید روشنک هم آلان می خندد. چشمانم را می بندم آرام آرام خوابم میرود.
پایان
(نوشته : محسن – بوتیمار 29/1/88)
سال سختی بود اما گذشت
خدا کنه سال جدید سال خوبی باشه