تبليغاتX
ستاره خاموش

ستاره خاموش

ادبیات داستانی، عکاسی و دیگر هنرها

سرفه هايش تخت را بالا و پايين مي برد.

كپسولهاي دو رنگ  به ريشش ‌خنديدند

قرصها از جايشان بيرون جسته، روي زمين رقصان  و غلتان دور شدند

درون ريه‌اش جشن برپا بود

ميكروبها توي گوش ويروسها پچ پچ كنان گفتند:

انشالله اين مرد تا صبح خواهد مُرد.

محسن بوتیمار (۳/۸/۹۰)

               

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 23:42  توسط محسن  | 

اگر روزي با مرگ روبرو شدم كه مي شوم از او خواهش ميكنم كه دست از سر زندگي من بردارد.                             محسن بوتيمار 6/10/90


ديشب كه وارد بخش مديريتي وبلاگم شدم با كامنت  آقايي بنام هادي مواجه شدم كه براي مطلبي بنام نقدي بر يك فيلم گذاشته بودند. كل نظر ايشان را در اينجا قرار ميدهم چون بعيد ميدانم دوستان ديگر بخواهند و يا وقت آن را داشته باشند كه به آرشيو نظرات در پستهاي خيلي دور بروند.

دوشنبه 5 دی1390 ساعت: 23:58 توسط:هادی

سلام،باید بگم خیلی حالت بده!!!،همه که مثل خودت و دار و دستت نیستن که نسبت به همه چی مشکوک باشن،این حالتم دست خودت نیست ،تو هم یه قربانیه بیچاره ای و .......بیخیال همچنان به حساب خودت به نقادیت بپرداز،این ره به ترکستان است....

 وب سایت   پست الکترونیک  

در تاريخ 31/4/87 مطلبي را با  توجه به برداشت شخصي خودم از ديدن فيلم - باج- محصول هندوستان نوشتم تا تمريني باشد براي نگاه موشكافانه باز هم از ديد خودم نسبت به يك فيلم. اما نميدانم چرا اين  دوست عزيز بنده را اينگونه مورد عنايت خويش قرار داده اند؟‌شايد ايشان نسبت به سينماي هند علاقه شديد قلبي دارند و هرگونه نقد و نظري را عبور از خط قرمز تعيين شده قلمداد ميكنند. شايد هم بخاطر نوشته هايي باشد كه در پايان نقد ناشيانه ام در مورد حضور نوعي ديگر از استعمار انگلستان بر  سرزمين و فرهنگ هندوستان بوده كه حال ايشان را پريشان كرده است. باز جاي شكرش باقيست كه در شروع فرمايشات شان به بنده سلام كرده اند.

اما در مورد دار و دسته: متوجه نشدم منظور از دار و دسته چه كساني هستند و مارك قربانيه بيچاره از كجا به اينجانب چسبيده است.  و باز تشكر ميكنم از اين دوست گرامي كه  دست مرا جهت نوشتن نقدهاي ديگر باز گذاشته اند. و حتي پايان مسير را برايم پيش‌بيني كرده اند.

و  در پايان از  آقا هادي  سپاسگزارم كه قدم رنجه نمودند و به ستاره خاموش تشريف آورده و وقت گرانبهايشان  را جهت مطالعه نوشته هاي اين حقير صرف كردند.

محسن بوتيمار(6/10/90)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 1:17  توسط محسن  | 

دیشب خواب دیدم بهار دارد از خواب بیدار میشود

وقتی بیدار شدم دیدم برفهای یخچال هیمالیا همه آب شده و تمام گلهای بی روح قالی اتاقم را سرخ کرده است.!

یادتان باشد شبها درب یخچالتان را درست ببندید!!!.

نوشته : محسن بوتیمار ۲۵/۷۱۳۹۰

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 23:48  توسط محسن  | 

تفاوت انسانها در رنگ و نژاد و زبانشان نیست بلکه در سقف آرزوهایی است که برای خود دارند

محسن بوتیمار ۵/۹/۱۳۹۰

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 0:16  توسط محسن  | 

هميشه فكر مي‌كردم داشتن غلط املايي مخصوص من و امثال من است. هرچه يادم مي‌آيد از كودكي املايم ضعيف بوده و همچنان هست. كلاس دوم دبستان از دو درس املاء و انشاء تجديد شدم. هنوز هم وقتي چيزي مي‌نويسم اين دلهره همراهم هست كه نكند فلان كلمه را اشتباه نوشته باشم و اسباب خنده ديگران را فراهم آورم. توي كتابخانه كوچكي كه براي خودم دست و پا كرده‌ام چهار فرهنگ لغت در نزديكترين نقطه گذاشته‌ام و سعي مي‌كنم واژه‌اي كه در نوع نوشتنش شك دارم را وارسي كنم. جالب اينجاست توي كلمه‌هاي خيلي ساده مي‌مانم. خوشبختانه بعضي از خوانندگان گوشزد مي‌نمايند. مثل كلمه حجم كه اينطور نوشته بودم هجم و....

از روز چهارشنبه آنفولانزا به سراغم آمده، فكر مي‌كنم حالا حالاها ميكروب، ويروس يا هر عامل ديگري كه اين بيماري را ايجاد مي‌كند مهمان ناخوانده من باشد. امشب (پنج شنبه 26 آبان) داشتم چكامه همان برنامه مشاعره‌اي كه از شبكه آموزش پخش مي‌شود را نگاه مي‌كردم. در قسمت مشاعره شتاب براي تعيين تكليف دو خانم كه امتياز يكساني را كسب كرده بودند مشاعره برگزار شد. يكي از خانم‌ها شعر: درد ما را نيست درمان الغياث/ هجر ما نيست پايان الغياث ؛ از حافظ را خواند و خانم ديگر در جوابش شعر:  سالها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد/ وآنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي‌كرد  باز هم از حافظ خواند. و جناب دكتر مسعود آذر نفهميد و از آن گذشت. شايد هم بخاطر حساسيت نسبت به همشهري‌هاي اصفهاني اغماض نمودند.

از جناب دكتر عزيز تشكر مي‌كنم كه اين سوژه را براي وبلاگم ايجاد نمود.

محسن بوتيمار 26/8/1390

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 23:52  توسط محسن  | 

ساعتهای روی دیوار همه خواب بودند.

پیرمرد ساعت ساز

ساعت مردم را از روی ساعتهای خوابیده روی دیوار کوک کرد.

فردا همه ی مردم خواب ماندند.

دیگر کسی نیامد که  پیرمرد ساعت ساز، ساعتش را كوك كند

او هم از بيكاري خوابش گرفت.

و...

محسن بوتيمار ۲۰/۸/۱۳۹۰

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 1:1  توسط محسن  | 

شانه هایت تحمل سر مرا ندارند

بیهوده رنجشان مده 

آنها نیز چون من خواهند شکست

محسن بوتیمار ۱۸/۸/۱۳۹۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 0:29  توسط محسن  |