تبليغاتX
ستاره خاموش
دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 | 5:16 | نویسنده : محسن

بعضي فيلمها را اگر چند بار ببينيم  باز هم تازگيهاي خاصي دارد و مي شود از آن آموخت؛ فيلم سينمايي سازدهني  كاري دلنشين  و تاثير گذار امير نادري، از اين نوع فيلمهاست اين فيلم  گرچه در گذشته ساخته شده اما مثل يك كتاب فرهنگ مي ماند  كه در همه اعصار ميتوان از معاني و مفاهيم آن بهرمندشد. آقاي اميرنادري  خود  زاده جنوب است او با اين فيلم سعي كرده با به تصوير كشيدن  مشقتها و مشكلات  و يا بهتر بگويم  نوع زندگي   مردمان خونگرم و  پرتلاش دين خود را نسبت به زادگاهش بجا آورد. و بيراه نيست اگر بگوييم  شخصيت اميرو الهام گرفته  از كودكي خود كارگردان است. فيلمهايي چون تنگسير  قبل از سازدهني  و دونده كه بعد اين فيلم و بعد از پيروزي انقلاب ساخت  ماجراهايي دارند كه دربنادر جنوبي كشور  اتفاق مي افتند  گويي فيلمهاش چون خودش  به  گرما و دريا وابسته اند.

بنده كمتر از آن هستم كه بخواهم فيلم  اين فيلمساز  بزرگ كه خود  از فيملسازان  صاحب سبك   و معنا گراست.  را مورد نقد قرار دهم  (چون اصولا دست به نقدم بسيار ضعيف است)  آنچه شما عزيزان و خوانندگان گرامي در اين  جا  ميخوانيد  برداشتي است آزاد و شخصي كه  پس از  ديدن  چندباره فيلم  در طول سالهاي پس از توليد  به ذهن كوچكم خطور كرد و سعي كردم آنها را به  نويسم.

لطفا اين قسمت را بعنوان يك ميان برنامه بخوانيد :

وقتي بياد مي آورم  اولين بار چگونه اين فيم را ديدم  و حالا كه شايد آخرين بار باشد كه مي بينم  خنده ام مي گيرد.  

اون موقع  فقط تلويزيون يك شبكه رو  نشون ميداد اونم برنامه هاش فكر كنم از ساعت 3 شروع ميشد اول عكس گمشده ها و  بعد اسلايدهايي از گل و درخت  كه به وضوح ميشد  خشهايي كه بر اثر استفاده زياد  روي اونها افتاده بود ببيني البته  اين اسلايدها با صداي پيانوي معروفي1  يك كم جون مي گرفت. برنامه ها هم تا ساعت 12 شب بيشتر پخش نميشد. بعد از اون هم ايستگاه پخش ميشد فكر نكنيد ايستگاه اسم يك سريال باشه نه منظورم خطوط راست عمودي در كنار حلقه هاي دايره اي تو در تو    درون يك مربع  يا مستطيل  كه براي تنظيم  و بالانس  كيفيت نمايش تلويزيون استفاده ميشد.

ما يك تلويزيون فليپس  سياه و سفيد بزرگ داشتيم  كه ظاهرش مثل مبلمان  دوره رنسانس فرانسه بود با چوب هاي لاك الكل خورده  با چهار پايه اي محكم  و چهارتا در كه روي هم تا ميشند. يادش بخير، روي درش  يك جاي كليد هم داشت كه اگه بابام   از دست ما دلخور بود اونو قفل مي كرد  و ما  از ديدن  برنامه هاي اين جعبه جادويي محروم مي شديم ! تابستون گرم  توي يك اتاق نسبتا تنگ  همه جلو تلويزيون نشسته بوديدم حتي بچه هاي همسايه كه تلويزيون نداشتند فكر كنم با اونهايك سينماي كوچيك درست ميشد موقع پخش فيلم  كسي صداش در نمي آمد  منتظر بوديم لامپ2  هاي آن  گرم بشه اينكارتقريبا پنج شش دقيقه طول مي كشد. فيلم سينمايي اميرو . شروع شد. قبلا   فيلم عمو سبيلو  كارآقاي بيضايي رو ديده بوديم كه اونهم داستانش   كودكانه بود و  در جنوب اتفاق مي افتاد. و...  

اما الان تك و تنها زير وزش هواي سرد بي روح  تكنولوژي، جلو تلويزيون رنگي لم دادم دارم فيلم نگاه ميكنم فيلم اميرو يا همون سازدهني  ولي حس وحال  گذشته رو نداره  نميدونم چرا؟ شايد چون پدرم نيست كه براي ديدن يك فيلم صدتا شرط و شروط بذاره يا اينكه بچه ها نيستند كه بعد از ديدن فيلم  ،  هركدام  جاي يكي از شخصيتهاش  توي كوچه بازي كنيم.  شايد ما هم بازيگر بشيم !!. بگذريم  گذشته بر نميگرده !!!!

                فيلم سازدهني  علاوه بر روايت داستاني زيبا  از تقابل دو فرهنگ غرب  و شرق در قالب ژانر كودك و نوجوان  از جنبه هاي ديگر نيز حائز اهميت است،  مستند بودن و به تصوير كشيدن نوع فرهنگ  پوشش لباسها  آداب و رسوم  بخشي از اين سرزمين در گذشته اي  نچندان دور  كه به مدد دوربين فيلم برداري براي هميشه ماندگار شده است.

مردمان فقير و زحمتكشي كه به سختي روزگار مي گذرانند، در سايه كپرها 3 روز را به شب ميرسانند ولي دلشان به دريا خوش است  و اگر غم نان مي گذاشت ايامي خوشتر از آن را آرزو  نداشتند.

داستان سازدهني داستان زندگي ماست سرشار از لحظات تلخ و شيرين .

اما  ماجراي  فيلم:

عبدلو 4 پسري است  كه از بيماري اسحال رنج ميبرد كه حتي  با نذري كردن5  حالش بهتر نشده ؛ حالا ميخواهند دارويي تلخ به او بخورانند اما حاظر نيست براي بهبودي خود  تلخي دارو را بپذيرد،  تا اينكه  با گرفتن سازدهني  از دست پدرش  قبول ميكند كه دارو را بخورد  و اين سازدهني  بلاي جان او و ديگر بچه هاي آن منطقه مي شود. ( شايد  اقتصاد ما بي شباهت به  عبدلو نباشد)

عبدلو بر اثر نوع تربيت خانوادگي، شخصيتي لوس و ننر است و چندان محبوبيتي در ميان ساير  همبازيهايش ندارد. او  از سازش به عنوان يك آچار فرانسه استفاده ميكند  ميخواهد با اين ابزار بر سايرين چيره شود مخصوصا بر اميرو با آن هيكل قوي!

در ابتدا سعي ميكند  ازاين ارمغان غربي  براي كسب ثروت  استفاده كند، ساز زدن بچه ها  با شمارش سريع اعداد در پي دريافت پول از آنها !! اما بعد پي ميبرد كه اين ساز مي تواند كارايي هاي  ديگري نيز داشته باشد. افزايش قدرت، سواري كشيدن از اميرو  ابتدا در  مسير ساحل تا خانه  و سپس در بازار و شلوغي آن،  حتي  دست انداختن و تمسخر ديگران و يا ايجاد جنگ و دعوا. خواستن از اميرو كه به شكل آن ميمون برقصد يعني به هر سازي كه او ميزند و  يا ايجاد دعوا چون كه او در ديالوگي مي گويد من ار دعوا كردن خوشم ميايد. و...

فيلم بنوعي يك  تضاد  آشكار است،  اگر به واژه عبد و امير دقت كنيم  عبد به معني بنده  و امير به معني حاكم و فرمانرا،  كه در اينجا دقيقا به عكس استفاده شده است،  اميرو بنده  عبدلو ميشود. اميرو با اينكه  يتيم است ولي  شرافتمندانه زندگي ميكند  كار ميكند اما در وسط  داستان نگاهش نسبت به كار كردن و هدف از آن دگرگون ميشود حالا اگر كار ميكند نه براي گذران زندگي خود و مادرش بلكه براي لذت بردن از هواي زودگذري است كه در ساز عبدلو مي دمد. و براي رسيدن به آن از هيچ كاري چه درست و چه نادرست ابا ندارد؛ دزديدن هندوانه،  سواري دادن همانند يك الاغ و ميمون شدن و رقصيدن به هر سازي كه عبدلو مي زند .!!!

نماهاي زيبا و مهمترين قسمتهاي فيلم باز هم نظر شخصي بنده :

نگاه نگران دختر بچه در بازار و در نانوايي  شايد بعنوان يك شاهد و ناظر!

دعوا براي پوست هندوانه .

گرفتن شيره خرما براي تهيه دوشاب 6 به روش سنتي.

بر سر كوفتن مادر پس از ديدن پسرش از پشت برقع 7در بازار، باز هم  مادردر نقش يك كشور است  كه نگراني او و بلايي كه بر سرش ميايد  دلسوزي ما را مي طلبد.

همچنين  تنبيه بجا و اساسي اميرو توسط مادر  و  نگاه همسايه ها پس از تنبيه.

كمبود آب شرب  و  دعواهاي هميشگي براي اين مايع حيات و دستيار شدن اميرو با سقا.

تحقير شدن اميرو  در نانوايي  توسط نانوا  و  ايجاد آشوب توسط اميرو  و اينبار انتظار مادر در كپر كنار فانوس براي بازگشت اميرو نه براي تنبيه بلكه   دلسوزي و  تشويق اميرو در دعوايي كه براي دفاع از  آبروي از دست رفته كرده. تفهيم  مادر و حتي تقاضاي او براي فروش النگوهايش براي خريد سازدهني بجاي كشيدن اينهمه منت و خواري!

به تصوير كشيدن  همزمان  اميرو در خارج خانه  و الاغي كه در داخل خانه بسته شده است. بي آنكه آنها همديگر را ببينند و تشابه آنها.

رقص دوست اميرو  و كوبيدن بر حلب خالي در كنار دريا.

دعوا بر سر پوست هندوانه و لذت بردن عبدلو از اين دعوا.

نشستن عبدلو  در سكانسها ي مختلف فيلم بر روي بشكه هاي نفت.  داشتن نفت يعني قدرت.

حضور لوطي 8و انترش در كنار ساحل و رقص ميمون،  تقليد و رقص  اميرو به شيوه ميمون  باز نمايي از تضاد است در اين فيلم .

رفتن اميرو در آب دريا  جهت  پاكي از گناهان وخطاهاي  گذشته .

پرت كردن ساز دهني به  دريا،   دور كردن آنچه  وابسته به اين قوم و فرهنگ  نيست

وقتي كه عبدلو  خلع سلاح مي شود  مورد كتك و ضرب و شتم همبازي هايش قرار ميگيرد و مهمتر از همه سوار شدن اميرو بر دوش عبدلو   چيزي شبيه  يك انتقام 

بنظرم بايد سكانس عروسي و صداي  دلنشين ني انبان در پايان فيلم مي آمد  تا رجعتي باشد به گذشته و به فرهنگ خودي  هرچند كه ني انبان نيز ارمغاني از  فرنگ است كه ديرزماني در فرهنگ سازهاي جنوب جا گرفته .

استفاده ازلايه اي  رنگ نارنجي در كل فيلم  فضايي صميمي و گرم جنوب  را در ذهن تداعيي مي كند.

و در پايان معذرت خواهي مي كنم از اين همه زياده گويي  و پر حرفي !!!    

پايان

(نوشته : محسن بوتيمار 19/5/87)

 

پي نوشتها:

1) استاد مرحوم  جواد معروفي پيانيست و آهنگساز بنام كشور است كه از او قطعات خوابهاي طلايي رومينا و طبيعت و... به يادگار مانده است.

2) لامپ در سيستمهاي صوتي و تصويري گذشته  كار ترانزيستور و اي سي هاي امروزي را انجام مي دادند البته باسرعتي بسيار پايين.

3 ) كپر  خانه اي  فقيرانه  و موقت كه از برگها و الياف درخت نخل درست ميشود.

 4 ) اضافه نمودن  واو در پايان اسامي  و ساخت اسامي مصغر  مثل عبدلو - اميرو در جنوب بسيار مرسوم است

5 ) نذري كردن يعني نصب دعا بر پيراهن بيمار و گردنبندهايي مخصوص و  همچنين لباس پاره پوشاندن به عمد  جهت جلوگيري از چشم زخم و از همه مهمتر كوتاه كردن مو ي بيمار به شكل خاص ، اين كار جز فرهنگ جنوب است و هنوز هم در بعضي نقاط رايج مي باشد.

6) دوشاب عصاره ايي شيرين و مقوي كه از شيره جوشيده  خرما بدست مي آيد.

7 برقع   نقابي است كه زنان جنوب با آن نيمه بالاي صورت خود را مي پوشانند كه نحوه ورود آن به فرهنگ جنوب توسط آقاي انجم روز دركتاب برقع پوشان خليج فارس  به طور كامل شرح داده شده است.

8 ) به شخصي  گفته ميشود كه كارش آموزش ميمون است و هنر آموزي به آن  واز اين راه  كسب درآمد ميكند.



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 5:16 توسط محسن





چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 | 16:41 | نویسنده : محسن

سکوت! سکوت! سکوت! هیچ صدایی نمیشنوم، چشمانم را به آرامی باز میکنم؛ ولی هیچ چیز را نمی بینم، نمیدانم کجا هستم؟ بوی خاک نمناک سلولهاي بيني ام را نوازش ميدهند. حس عجيبي دارم، حسي كه حال و هواي  کوچه های خاکی را در من زنده می کند.

رضا برادر کوچک علی قبل از بازی کوچه را حسابی آب پاشی کرده است. وزش نسیم صبحگاهی هوای کوچه را دل انگیزتر ميكند.  كم كم سرو كله بچه ها پيدا مي شود. هياهوي آنها سكوت کوچه را می شكند. حدود ساعت هفت صبح بازی آغاز می شود و  تا نزديك ظهر ادامه دارد؛ می دانم اگر دعواها و جار و جنجال همسایه ها نبود بچه های پر شور محله تا غروب هم بازی میکردند.

گليم كهنه اي را زیردرخت بزرگ توت قرمز وسط محله پهن می کنم و طبق چوبی كه  پر از تنقلات ترش و شیرین و...  است کنار خود می گذارم. از برگه های سیاه شده دفتر مشق، قیفهایی ساخته و آن را از تخمه های آفتابگردان پر کرده و حین تماشای بازی می فروشم، این کار هر تابستان من است. حسن و مجيد دوتا از بچه هاي بازيگوش محله بالای درخت مشغول خوردن همزمان توت و تماشای فوتبال هستند. و گاهی مرا از مزه ملس آن توتها  بهرمند مي كنند. روی تنه درخت از بالا به پایین اسم بچه های محله كَنده شده، با اینکه من از رضا بزرگتر هستم اسمم را پایین تر از او حك كرده ام. یعنی آخرین نفر!.

هر روز راس ساعت نه  ماشين پيكان سفيد بنياد براي بردن سيد عباس مي آيد؛ ولي آن روز  کمی دیرتراز هميشه آمد. سید عباس از مشتریان ویژه من است و معمولاً هر روز از من خرید می كند. دست نوازشی هم بر سرم می کشد. او خلبان هواپيماي جنگي بوده كه در آخرين ماموريتش قطع نخاع شده و به همين دليل از هر دوپا فلج است. خدا میداند جنگ چقدر تیروترکش در بدنش به یادگار گذاشته است. آنروز به سختی و با کمک راننده سوار ماشین شد، راننده ویلچرش را در در صندوق عقب جا داد.

 سیدعباس هروقت مرا می بیند لبخندی میزند، میدانم پشت آن لبخند چه درد بزرگی در سینه دارد. من نيز با خنده های کودکانه ام به او پاسخ میدهم. چشمانم را میبندم در خیال  سوار بر ویلچرش  هستم و تا انتهای کوچه میروم و دوباره از شیب تند کوچه با سرعت پایین میآیم آخ اين سواري چه لذتی دارد. چشمان خود را می گشایم تنها ردی از لاستيك ماشین بر گُرده خاکی کوچه برجای مانده است. صدای اذان از مناره مسجد در کوچه طنین انداز میشود. بازی تمام شده است. انگار آب پاشي هاي رضا هيچ تاثيري نداشته، فضای کوچه پر از گرد وخاک است. بچه ها با اشتیاق تمام دورم حلقه میزنند، نمیدانم  پول را از دست کدامشان بردارم. لحظه ای بعد جز رضا و برادرش علی هيچكس در کوچه نمانده اند. کوچه  خالی از هیاهو می شود.

رضا زنگ خانه ما را میزند، مادرم با خوشرویی تمام در را باز میکند. دروازه های فوتبال را با کمک علی به داخل خانه  میبرند و كنار ديوار  سر جای هميشگي قرار میدهند. رضا طبق چوبی و گلیم را داخل میبرد و علی با کمک مادرم مرا از زمین بلند می کنند  کشان کشان مرا به خانه می برند. مادرم از هردوي آنها تشکر میکند و این کار در همه روزهاي هر تابستان تكرار مي شود.

فردای آن روز بوی خوش آن خاک نمناک از کوچه ما نيآمد؛ از هياهوي بچه ها نیز خبري نيست. شايد بخاطر شروع ماه محرم و عزاداريهاي آن، بازيها برگزار نمي شود. کوچه در سكوت وآرامشي غريب  فرورفته. كلافه و دمغ تكيه بر ستون، کنار ایوان انتظار میکشم صدای زنگ؛ خوشحال می شوم، مادر در را میگشاید، علی لباس مشکی بر تن  با او صحبت میکند. مادر سراسیمه به اتاق مي رود چادری بر سر میکشد و بدون هیچ صحبتی  از خانه خارج میشود. علی را صدا میکنم؛  چی شده علی؟ چه اتفاقی افتاده ؟ علی: سیدعباس! سیدعباس شهید شده. تمام بدنم چون بيد میلرزد. بغض گلويم را مي فشارد  واي خداي من! دیگر لبخند مهربانش را نمی بینم و دستهای نوازشگرش را روی سرم احساس نمی کنم، باورم نمی شود.چرا؟ چرا؟

چند هفته ای از آن ماجرای تلخ گذشته است. هنگام غروب زن سیدعباس کنار حوض کوچک خانه با مادرم در حال صحبت هستند؛ قطرات درشت اشک را با هم تقسيم ميكنند. فردای آن روز مثل همیشه منتظر آمدن رضا و علی هستم. باز صدای هیاهوی بچه ها از کوچه و آن بوی خوش خاک مرطوب از پنجره چوبی اتاق، مرا به كوچه دعوت مي كنند. نسيم پرده توري اتاق را باز و بسته ميكند و هر بار خطي مايل از نور كه منعكس شده از جسمي براق است بر سقف اتاق مي تابد كنجكاو ميشوم به زحمت خود را تا كنار در اتاق ميكشانم نور بر چرخهاي يك ويلچر مي تابد. ویلچر سیدعباس!  زن سيدعباس طبق وصیتش آن را برای من آورده است، ولی نميدانم چگونه و به چه زبانی تشکر کنم.

و...

غروب دلگیر عصر پنجشنبه؛ صدای پایی آشنا با حرکتی کُند و خسته بر بالای سر خود می شنوم، صدای کوبیدن بر سنگ، صدای هق هق گریه های مادرم با پاشیدن  گلاب در هم ادغام می شود. بوی گلاب و عطر خوش گل مریم شامه هایم را نوازش میدهند. حالا لرزش شعله های شمع که با حرکت باد می رقصند را احساس میکنم. راستی مادرم ويلچر هدیه سیدعباس را به چه کسی اهدا کرده است. نمیدانم؟                                                         پايان

نوشته : محسن - بوتيمار

دوستان اين داستان را قبلا در وبلاگ گذاشته بودم اما اينبار به مناسبت روزي عزيز ( ميلاد حضرت ابوالفضل عليه السلام و روز جانباز ) آن را دوباره نويسي كردم اميدوارم مورد پسند و رضايت شما خوانندگان قرار بگيرد.

تا  تواني  رفع  غم  از  خاطر  غمناك كن

در جهان گرياندن آسان است اشكي پاك كن



+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 16:41 توسط محسن





چهارشنبه نهم مرداد 1387 | 1:34 | نویسنده : محسن

 عيد مبعث را به همه شما عزيزان تبريك عرض مي گويم.

دوستان و خوانندگان گرامي

اين بار  شما را به خواندن يك بيت شعر دعوت ميكنم  قبل هرچيز بگم اين شعر از خودم نيست و متاسفانه اسم شاعرش هم نميدونم  ولي خوب شعر جالبي هست هر مصرع رو كه وارونه بخوانيد همون ميشه اميدوارم به دلتون بشينه

شكر بترازوي  وزارت  بركش

شو همره بلبل بلب هر مهوش

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387 ساعت 1:34 توسط محسن





سه شنبه یکم مرداد 1387 | 5:24 | نویسنده : محسن

پاسي از نيمه شب گذشته تلويزيون روشن است. شبكه سه  را مي زنم تا مطالب تله تكست را بخوانم در پس زمينه فيلم هندي پخش مي شود علاقه ي به فيلم هندي ندارم.  تنها  فيلم قانون  با توجه به نگاه ويژه اجتماعي اش،  بياد مانددني ترين فيلم از سينماي هند  مي دانم !  ولي  ...

  باج نام زيبايي براي يك فيلم است؛  احساس ميكنم حرفهايي براي گفتن  دارد.!!

مردمان دهكده اي  فقير كه  بغير از استعمار بايد با خشكسالي نيز مبارزه كنند. جواني جسور از آن ده كه با رم دادن حيوانات در لحظه شكار توسط انگليسيها آنها را به خشم آورده، دستگير مي شود  ولي جز يك تهديد ساده هيچ برخورد خشونت آميزي با وي نمي شود. وقتي به دهكده خود باز مي گردد  خبردار مي شود راجه (ارباب محلي) باج آنها را دوبرابر كرده؛ پس روستاييان را  ترغيب مي كند كه  با او صحبت كنند تا با توجه به خشكسالي  باج امسال آنها را ببخشد. كدخداي دهكده (اولين كسي كه از اين آخور ميخورد) به آنها ميگويد اين كار بي فايده است. ولي جوان گوشش به اين حرفها بدهكار نيست. كله اش شديدا بوي قورمه سبزي مي دهد.

 همه به مقر انگليسي ها مي روند، چون راجه در كنار اربابان خود  مشغول تماشاي بازي كريكت هست.  ماموران انگليسي مانع ورود آنها به پشت حصار مي شوند (حصار را مي توان به معناي سدي بين فرهنگ  انگليس و هند دانست) توپ كريكت از حصار مي گذرد هنديان كنجكاو سعي مي كنند  ماهيت آن را كشف كنند  به آن دست ميزنند. باز انگليسي ها مانع اين كارشان  مي شوند و حتي  آنها را مورد ضرب شتم قرار مي دهند اينبار راجه و كاپيتان راسل  دوشآدوش هم سر مي رسند و علت تجمع آنها را جويا ميشوند.

كاپيتان راسل با گذاشتن  شرطي عجيب  روستايان را به تمسخر مي گيرد و آنها را بر سر يك دوراهي قرار ميدهد.(بردن بازي از انگليسي ها برابر است با معاف از دوسال باج و  شكست هنديها يعني سه برابر باج) همچنين با طرف قراردادن آن جوان جسور سعي دارد بر اين شعار هميشگي استعمار پير تفرقه بيانداز و حكومت كن تاكيد كند.  دوربين عقب ميرود جمعيت شوكه شده و لرزان و به حالت التماس  از جوان ميخواهند كه زير بار اين شرط مسخره نرود.(هيچ مردمي همانند هنديان خود را وابسته به تقدير نميدانند) اما يك ضرب المثل هست كه ميگويد: نرود ميخ آهنين در سنگ. او شرط را مي پذيرد همه دست از پا درازتر به روستا باز مي گردند.

 اهالي روستا و حتي روستاي مجاور از شدت عصبانيت ميخواهند جوان را بكشند. تنها مادرش به پاس اين حماقت و تشابه آن با كله شقي  شوهر خدابيامرز خود چراغ سبز را برايش روشن ميكند.

صداي سوت و  چرخش توپ در دستان جوان  اهالي دهكده  درحال چرت را بيدار مي كند.  اول شكست  دوم تمسخر و سوم پيروزي.  بالاخره عده اي از روي ناچاري و يا چيزي بنام تقدير با  او همراه مي شوند تا از نزديك بازي كريكت را مخفيانه از پشت حصار ياد بگيرند. اليزابت خواهر كاپيتان راسل متوجه آنها مي شود، بشردوستي را با حس ظريف زنانگي و عشق  ممزوج كرده سعي ميكند به او  كمك كند. ( نمايش چهره اي مهربان از استعمار) تا آنجا به جوان نزديك مي شود كه نامزد او  حسادتش را حتي جلو دوربين فيلمبردار بروز ميدهد و  با بازي زيباي خود آن را به نمايش مي گذارد.

صحنه هاي  گزينش بازيكنان تيم محلي از ميان افراد دهكده  بسيار جالب و دلنشين است. زمان مسابقه فرا ميرسد. حالا انبوه جمعيت تقديرشان را در اين بازي مي بينند. راجه به ميان بازيكنان هندي مي آيد و ميخواهد خودي نشان دهد و عرق ميهن پرستي خود را بنمايش بگذارد مي گويد : شما حتما بايد پيروز شويد و  ريشه انگليسيها را از هند قطع كنيد و پرچم بريتانيا را پايين بياوريد (به قول معروف يك كلمه هم از ننه عروس 0 يكي نيست به اين راجه بگه : قسم ابوالفضلت رو قبول كنيم يا دم خروس) در سكانسي از فيلم اين راجاي به  اصطلاح  ناسيوناليسيم صندلي خودش را كنار صندلي كلنل چسبانده هم ميخ مي زند و هم نعل؛ با گردنبند بلند مرواريد (آه دل من و اشك ديده يتيم ) بازي مي كند و هم به بازي كه انگليسيها بر سر مردم هند در مي آورند نگاه مي كند.

 يكي از لحظه هاي زيباي فيلم  تشويق  و تحسين انگليسيها نسبت به ضربات تيم حريف  بخصوص ضربه هاي عجيب يك معلول است كه باز  فيلمبردار با نماي كلوزآپ از دست ها، سعي در بزرگ نمايي حس ترحم نسبت به هم نوع  توسط استعمارگر را دارد.

بهتر است سخن  كوتاه كنم چرا كه احساس ميكنم وقت شما عزيزان را بيش از خود فيلم كه در دو قسمت پخش  شد گرفته ام.  عرايض را  جمع بندي كرده  و قضاوت  نهايي را به شما مي سپارم:

1)     ظاهر فيلم گرچه نمايشي از مبارزه با استعمارگري بود ولي در باطن  وفاي به عهد  و پايبندي به اصول آنها را به تصوير ميكشيد.

2)     در جاي جاي فيلم  مي توان رد پايي از به نمايش كشيدن توحش در ميان مردم هند را ديد  چهره  عصباني و چشمهايي كه خشونت از آنها مي بارد تند مزاجي و پرخاشگري حتي ميان خودشان!!! ....

3)     نمايش  مهرباني  و دلسوزي  توسط اليزابت خواهر  راسل به عنوان سمبلي از مردم انگليس.

4)      قضاوت عادلانه داوران بازي براي هر دوتيم.

5)     در ميان كل شخصيتهاي انگليسيها تنها راسل و معدودي از بازيگران هم تيمي اش بصورت نقش منفي ظاهر ميشوند و بقيه داراي شخصيتهايي نجيب و انسانهايي آگاه و بشردوست  معرفي  شده  كه در انتهاي  فيلم با پياده شدن اليزابت  از درشكه  تواضع و اداي  احترام نسبت به مادر آن جوان بعنوان سنبل هند اين موضوع به اوج مي رسد.

6)     در پايان فيلم، فيلم ديگري كليد مي خورد   پروژه استعمار نوين ؛ اول جايگزيني بازي كريكت با سبك و سياق غربي بجاي بازي گوي و ميدان هندي. دوم  نوشتن تيتراژ پايان فيلم به زبان انگليسي بجاي خط هندي كه به حتم مي توان آن را جا پايي كهنه  استعمار  در هند  دانست  كه تا ابد ادامه خواهد يافت.

پايان

(31/4/87 نوشته : محسن- بوتيمار)

 



+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 5:24 توسط محسن





چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 | 19:40 | نویسنده : محسن

بازار حسابي شلوغ است،  موجي از جمعيت كه به آرامي جريان دارد. البته در راسته خرازي ها و جوراب فروشها!!.

فردا روز پدر است، عباس تمام پس اندازي كه از دو ماه كار در نجاري بدست آورده  را در جيبش گذاشته همانند ديگران خود را به اين امواج سرگردان مي سپارد. مي ترسد پول را گم كند يا آن را بدزدند هر از چندي دستان خود را در جيبش مي كند تا مطمعا شود كه پولها  هستند. زنان بر سر قيمت جورابها و تك پوشهاي رنگ وارنگي  كه مي خواهند  براي شوهران بخت برگشته خود بخرند چانه مي زنند و جان فروشندگان را به لب مي رساندند.

هواي گرم و همهمه جمعيت  نفس كشيدن را براي عباس مشكل كرده  به زحمت خود را از  درياي مواج نجات مي دهد بر سكوي  يك كتابفروشي مي نشيند  اسپري  اكسيژنش را بيرون مي آورد و با چند بار تنفس عميق آن را به ريه هاي  خود فرو مي برد.  حالا حالش بهتر شده.  بر مي خيزد. كتاب فروش با موهاي سپيد  پشت ميز  در آرامش و سكوت  كتاب مي خواند.  كتابهاي ويترين را لايه اي از خاك فرا گرفته است.  چند تايي هم رنگي بر رخساره هاشان نمانده.  بابا لنگ دراز،  چشمانش را مي بندد  و  پدرش را با پا تصور مي كند.  مرد پير و دريا. پدرش سوار بر قايق چوبي !!

وارد مي شود  آهسته و لرزان  سلام مي كند، پيرمرد غرق مطالعه است. جلو تر ميرود  سايه هاي او بر روي نوشته هاي كتاب  مي افتد. فروشنده متوجه حضورش ميشود عينكش را بالاي سرش مي برد بفرماييد.

عباس : كتاب ميخواهم يك كتاب خوب براي هديه ! براي پدرم. روز پدر

فروشنده  با تاسف سري تكان مي دهد .....

اين بار شما داستان را تمام كنيد!  دوست داريد پايان اين داستان چگونه باشد؟

(محسن- بوتيمار 26/4/87 )   نوشته شده توسط :؟؟؟؟؟؟



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 19:40 توسط محسن





چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 | 1:45 | نویسنده : محسن

يادش بخير اون قديما؛ مخصوصا تابستونهاي شهر ما؛ هواش گرم بود. ولي مردمش هواي هم ديگه رو داشتند. آدماش دلشون به يه بادبزن حصيري خوش بود و سايه نخلهاي بلند، ديوارهاي كاهگلي   وقتي بارون تابستونه بهش مي خورد چه عطري داشت.هندوانه عكس از محسن بوتيمار

دوباره تابستون رسيده، فصل خوردن هندونه زير نور ماه  روي تخت چوبي لب حوض با ماهي هاي قرمزي كه يه چششون به مهتاب و يك چششون به ريزه هاي هندونه كه مي افته از لب ما توي آب،  انگار  مي خوان با خوردن هندونه هاي قرمز لپاشون گلي بشه.

يادش بخير، ظهر كه مي شد بابا  خسته اما با دلي شاد با يك هندونه بزرگ زير بغلش از در كه مي آمد خونه، اول هندونه رو قل مي داد توي حوض، ماهي ها حول مي شدند،  ما مي فهميديم بابا اومده، مي رفتيم جلو سلام مي كرديم. آبجي كوچيكه خودش رو براي بابا لوس مي كرد، بابا هم چقدر نازش رو مي خريد بعد هم دست مي كرد تو جيبش يك بسته آدامس بهش مي داد، پيشونيش رو بوس مي كرد. مادر هم با يك ليوان شربت خنك خستگي رو از چهره بابا مي شست.

يادش بخير، نهار ما توي تابستون معمولا ماست خيار بود. پشت بندش يك بشقاب خرماي تازه و يك خواب يكي دوساعته زير چرخش آرام پنكه سقفي با صداي  قشنگش. اگه برق هم مي رفت اتفاق خاصي نمي افتاد نه آسمون به زمين مي رسيد نه زمين به آسمون. همه چيز جاي خودش بود.  هميشه چندتايي بادبزن حصري رنگارنگ و طرحهاي خيلي قشنگ توي خونه بود.  مي زديم به دل آب حوض، خيس كه مي شد اونو مي چرخونيدم جلو صورتامون. اين موقع بود كه بابا از گذشته مي گفت، از جواني هاش. مي گفت: مردم دلشون خوش بود. مي گفت: هنوز  از تلويزيون خبري نبود، برق نداشتند، تلفن هم نداشتند؛ اگه دلشون براي كسي تنگ مي شد منتظر نمي شدند،  پاشنه گيوه رو مي كشيدند مي رفتند پيشش. اخ چه دوره اي بوده!! اخ چه دوره اي شده!!!  خواهر و برادر ماه تا ماه به هم سر نمي زنند سراغ همو با تلفن مي گيرند. چهره هم ديگه رو فراموش مي كنند. غريبه هستند با هم.!!

هنوز برق نيامده. بابام بهم ميگه بيا اين بادبزنها خشك شدند بادشون گرم شده، برو دوباره بزن توي آب حوض. به بابا مي گم بقيه رو هنوز تعريف نكن زود بر مي گردم. ميرم لب حوض، ماهي ها دور هم جمع شدند، حتما اونها هم برق ندارند!! دارند به قصه بابا شون گوش ميدند.  لابد قصه وقتي كه توي رودخونه بوده ميخواسته خودشو برسونه به دريا!!! بادبزنها رو ميزنم توي حوض؛ كف پاهام يك جوري شده، بس كه تو كوچه ي خاكي بازي كردم، ترك ترك شده.! پاهام رو ميذارم توي حوض آروم ميشم. ماهي ها  با اون چشاي درشتشون جمع ميشن. چرخ ميزنند دورش. قلقلكم ميدند خوشم مياد. ميترسم اگه پاهام رو از حوض بيارم بيرون، ماهي ها بترسند. هوا داره تغيير ميكنه  آسمون داره سياه مي شه ابرها بهم نزديك ميشن. باد؛ گرد و خاك. حالا صداي تندر دل نازك و شيشه اي آسمون رو مي شكنه!! قطره هاي درشت اشك از چشماي آسمون ميريزن پايين ، چندتايي روي  آب حوض حباب درست مي كنند. ماهي ها مي ترسند زير بارون خيس بشن! ميرن زير آب، پايينتر، ته حوض!!! ديگه از تو چشمام محو مي شن. اونها رو نمي بينم!!!. منم دارم خيس ميشم بهتره برم تو اتاق پيش بقيه! بقيه ي قصه بابا رو گوش كنم . اتاقي نيست . بقيه نيستند. بابا هم...!!!

پايان   (نوشته : محسن بوتيمار  18/4/87)



+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 1:45 توسط محسن





چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 | 15:24 | نویسنده : محسن

  دريا خشمگين است از اين همه خشونت.  دل دريايي اش به تنگ آمده ؛ باور نمي كند  كه انسانها به خاطر ماده اي سياه و بد بو اينگونه  دل نيلگونش را ارغواني كنند. مي خواهد بداند چرا سارا در بغل عروسكش نيست؟  پدر  انتظارش را پاياني نمي باشد  و مادر نيز  براي اشكهايش.

ديدم ، من ديدم كه درودگران بندر بجاي ساختن گاهواره هاي چوبين براي  مهدي  و ديگر كودكان، تابوت مي سازند!!. 

خليج مي خواهد سفره دلش را براي ساحل باز كند؛ امواجش را چون پيكي به سوي او  روانه مي كند شايد  سنگ صبورش شود. مي خواهد ازسنگيني  مصيبتي بگويد كه  ظالمانه  بر  كودكانش ، زنان و مردان دريا دل و  بي گناهش  وارد شده.  مي خواهد از چشمان اشكبار زهرا بگويد كه  هنگام رفتن پدر به بهانه سوغات آوردن عروسكي سخنگو  كمي آرام شد،  اما نمي دانست  ديگر نمي تواند صداي دلنشين پدر  را بشنود و دوباره دستان نوازشگر ش را بر سر خود احساس  كند  و  چشمان منتظرش به در تا ابد  خشك  خواهد شد.!!

خليج مي خواهد از سياهي دل مردمان  نژاد پرستي بگويد  كه براي تصاحب  جهان، دستان خون آلودشان  از هيچ جنايتي   فروگذار نيست.  كساني كه  تمام جهان را  تنها براي خود مي خواهند و مي خواهند  جهان  برده و خادم آنها باشند.

كشوري كه خود را منادي آزادي  ميخواند. قدرتي  پوشالي كه خود را پرچمدار ابرقدرتهاي  جهان مي داند با سربازان هميشه مست  و منگ خويش   كه حتي تفاوت هواپيماي مسافري و  نظامي را با آن تكنولوژي به اصطلاح پيشرفته نمي دانند .چگونه ادعايي اينگونه خودخواهانه  در جمجمه هاي خالي اشان  مي پروانند و فرياد مي زنند؟

دريا پيكر  پاك  كساني كه چون گلها بر آب شناورند  را گواه مي گيرد  تا جهانيان بدانند اين جهانخواران چه كرده اند. و باز بدانند كه  آن همه مدال هاي ريز و درشت كه بر سينه آنان سنگيني مي كند  مدال شجاعتي است كه به پاس جنايت بي شرمانه اي همچون به شهادت رساندن 290 مسافر و خدمه هواپيماي ايرباس ايران در12 تيرماه سال 67 و ديگر جنايتهايشان در ساير جهان مرتكب شده اند. دريافت كرده اند.  آيا كشتن 66 كودك زير 12 سال 52 زن بي دفاع  و همه مردان مظلومي كه مسافران اين هواپيما بودند شجاعت است؟  شايد در قاموس غربيان چنين باشد  خدا مي داند!!!.

باز امروز دريا بيقرار است !!!!

پايان

(نوشته :محسن بوتيمار 12/4/87)



+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 15:24 توسط محسن





یکشنبه نهم تیر 1387 | 1:11 | نویسنده : محسن

خسته هستم ، خسته ! انگار كره زمين رو گذاشتن رو دوشم. ولي چه ميشه كرد؟ زنده بودن به اميد زندگي كردن!! انگشتام داره مي لرزه؛ چقدر از اين صفحه كليد بيچاره كار كشيدم. اونم مثل من خسته شده، شكسته شده ولي صداش در نمياد. بد جور به هم وابسته شديم. بچه ها ميگن خوب يك صفحه كليد نو بگير مگه چقدر قيمت داره؟ الان كه دارم اين متن رو باهش تايپ مي كنم، سعي ميكنه درست بنويسه، درست كار كنه ؛ ميترسه خام حرف ديگران بشم. خيال ميكنه ميخوام اونو براي هميشه بذارم كنار. !!! از زماني كه اولين سيستم ( كامپيوتر ) يا همون پارسي رو پاس بداريم (رايانه) رو خريدم سيزده سال ميگذره. سيزده سال خودش يك قرنه !!! باور نداريد؟ خودم هم باور ندارم؛ ولي خوب سيزده سال خيلي وقت ميشه اينو كه ديگه قبول داريد !؟ يادمه روز اول آشنايي من با اون، زبون هم رو نمي فهميديم مجبور شدم بهش برچسب قرمز بزنم فكر بد نكنيد. منظورم تهمت نيست . برچسب حروف فارسي.! روزهاي اول يك كم ناراحت بود ولي خب من هم چاره اي نداشم بايد زبون منو هم ياد مي گرفت. حالا كه نگاه ميكنم تمام دوستانش رفتن هيچ كدامشون عمرشون به دنيا نبوده. بيچاره صفحه كليد من! شاهد چه حوادث تلخي كه نبوده . از كار افتادن چهارتا فلاپي درايو، سوختن دو تا سي دي رام، اگه اشتباه نكنم الان داره دوستي و همصحبتي با ششمين موس رو تجربه ميكنه. بايد به خاك افتادن يك پرينتر جوهر افشان و از رده خارج شدن دوتا سيستم و سنكوپ كردن چندباره مانتيور و بالاخره خاموش شدن اون براي هميشه را هم اضافه كنم . البته خودش هم چندباري تحت عمل جراهي سرپايي قرارگرفته توسط خودم. ولي باز به زندگيش اميدواره منم نميخوام اين اميد رو ازش بگيرم. الان عاري از هر برچسبي هست. انگشتام سعي ميكنند يه جوري حروف رو پيدا كنند. الان حدود دوسالي هست با يك سيستم ديگه همنشين شده. صداي كليدهاش به من اميد ميده كه بنويسم بيشتر و بيشتر اگه اشتباه بنويسم دوباره درستش ميكنه حتي اگه خسته باشم باز بهم روحيه ميده كه بنويسم. خدا عمرش بده. به دوستانم ميگم چرا بايد يك صفحه كليد ديگه بخرم؟ مگه صفحه كليدهاي ديگه حرفهاشون بيشتر از اينه؟ يا درد دلهام رو بهتر مي نويسن؟ يا با احساستر هستند؟ با نوشتن اين جمله ها قند تو دلش داره آب ميشه نميدونيد چه ذوقي ميكنه !!! داره با روشن و خاموش كردن چراغهاي سبزرنگ بالاي سرش ازمن تشكر ميكنه. منم از او تشكر مي كنم بخاطر اينكه توي اين مدت كلي بهش زحمت دادم اگه فكر مي كنيد نوشته هاي من به دلتون نشسته تا حالا . بخاطر اون بوده كه كمكم كرده . اميدوارم باز هم با هم باشيم غمخوار هم در كنارهم تا بنويسم تا بنويسيم . تا .... !!! پايان نوشته: محسن – بوتيمار (9/4/87 )

+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 1:11 توسط محسن





یکشنبه دوم تیر 1387 | 15:7 | نویسنده : محسن

           سال دوم دبيرستان.  آبان ماه بود هوا آنقدر  سرد نبود كه نشود پنجره را باز كرد و از ديدن مناظر پشت آن لذت نبرد.!!

يادش بخير معلم هندسه و مثلثاتمان هميشه مي گفت: شما پنج نفر از نوابغ  عصر  ما هستيد ( من و چهار دوست ديگر كه ته كلاس نشسته بوديم) مي گفت : به روزي  مي انديشم  كه  اسم شما توي ليست فرار مغزها ببينم  و افسوس  خواهم خورد  چرا كسي قدر شماها را ندانست!!!!

آنروزها نميدانستيم منظورش چه بود البته  اكنون  هم نميدانم!!   گمان كنم آن چهار نفر هم نداند.

توي كلاس هيچكس مثل ما پنج نفر نبود هميشه شاد و بي خيال درس، شوخ و بازيگوش،دنياي ما دنيايي ديگر بود. شايد ما اشتباهي بوديم؛  اصلا آمدن ما به رشته علوم تجربي اشتباه بود و ... چون روحيات ما كاملا متفاوت با سايرين بود.

آرش، احمد، غلامعلي، حميد  چهار نفر  و من ، گروه 1+4

آرش پسر بامزه اي بود. ولي دبيران از او دل خوشي نداشتند نميدانم چرا؟!!! شايد به دليل اينكه   هميشه سر كلاس را با سالن سينما اشتباه مي گرفت و تخمه مي خورد.

احمد  با شكمي بزرگ با لباسهاي شيك و رنگارنگ و عطر كاپتان بلك، يك جنتلمن تمام عيار بود  و البته  استادي لاف زن. مي گفت پدرش وكيل است (بعدا متوجه شديم كارچاق كن است)  درخانه اي بزرگ و ويلايي زندگي مي كند و نهارشان هميشه گوشت تازه ا ي  است كه خود شان شكار مي كنند و...

غلامعلي چهره اي جالبي داشت هر وقت دلم براي سينماي كمدي تنگ مي شد به او نگاه مي كردم اگر عكس سياه و سفيد او را نگاه مي كردي و  انگشتت را روي سبيلش مي گذاشتي  چهره اش با چارلي چاپلين فرقي نمي كرد با آن صورت كك و مكي شبيه انگليسي و  موهاي حلقه اي درشت و مهمتر از همه  چشمانش.

 حميد شاعري بود كه مثل نقل و نبات از دهانش شعر مي باريد  استعداد خاصي براي شعر گفتن داشت او واقعا اشتباهي به اين رشته آمده بود.  معلم ادبياتمان هميشه به شعرهاي او احسنت  مي گفت. و او را مي ستود.

اما من ساكت ترين عضو اين گروه پنچ نفره بودم.  شايد بزرگترين گناهم اين بود كه وقتي معلم درس مي داد  در عالم ديگر سير مي كردم  عالم عكاسي  و سينما ( محسن خيالباف بجاي محسن مخملباف) اگر هم حواسم به كلاس بود، يا سوتي معلمها  را مي گرفتم يا پارازيت پخش مي كردم همين.

زنگهاي تفريح  دور هم جمع مي شديم و بازار جوك  برپا مي كرديم؛ حتي درسخوانهاي دبيرستان بدشان نمي آمد اوقات فراغتشان را كنار ما باشند و  مفت و مجاني  بخندند.

چند روزي بود كه همه از خريد هديه براي روز مادر صحبت مي كردند .احمد مي گفت : مي خواهم براي مادرم ماكروفر خارجي بخرم.(از اون لاف ها) آرش مي گفت:  يك سري قابلمه تفلون جديد.  حميد مي گفت: يك شعر جديد در وصف فداكاري هاي او خواهم سرود  با يك شاخه گل زيبا و  خوشبو  تقديمش  خواهم كرد. من جيبهاي خالي شلوارم را وارونه كرده و گفتم : شايد وقتي ديگر... همه خنديدند. غلامعلي كه با  نگاه چاپلینی مرا بيشتر  مي خنداند.  گفت : من برايش  يك روسري سبز مي خرم  مادرم  عاشق رنگ سبز است. 

جمعه روز مادر .

شنبه  سر صف همه شاد و قبراق ايستاده بودند. انگار هديه روز مادر روي كيفيت صبحانه آنها تاثيري جادويي داشت.

طبق معمول ما چهارنفر كنار هم توي صف ايستاده بوديم آخر صف. آخر شنبه بود  و غلامعلي بخاطر اينكه از روستاي نسبتا دور  مي آمد  هميشه شنبه ها دير مي رسيد. آن روز خيلي دير كرده بود. پس از پايان تشريفات صبحگاهي به كلاس رفتيم از غلامعلي خبري نبود. درس كسل كننده هندسه و مثلثات. من خيره به آنسوي پنجره  با نرده هاي فلزي مي نگريستم.  گنجشكها از بين بندهاي  ديوار آجري،  مورچه ها را شكار مي كردند ديوار بقدري نزديك بود كه مي شد صداي جيغ و داد مورچه ها را شنيد.!!!  كاش دوربينم همراهم بود  تا از آنها عكس بگيرم ، بعنوان شكارچي لحظه ها توي مسابقه عكاسي مدرسه اول بشوم. غرق درياي تخيلاتم بودم ؛ صداي گوشخراش  لولاي در كلاس مرا از غرق شدن در اين درياي متلاتم نجات داد  كه اي كاش نمي داد. همه سرها  به آن سو  چرخيد و به  كسي كه  وارد كلاس شد. غلامعلي با چهره اي غمگين  با پيراهن مشكي داخل  شد. كنار من روي آخرين نيمكت نشست. به  پنجره و  حفاظ فلزي آن نگاه كرد  به گنجشكها نگاه كرد  به ديوار بلند آجري پشت پنجره ... هيچ چيز سبزي نمي ديد. سرش را برگرداند تخته سياه كلاس تنها رنگ سبزي بود كه او مي ديد فقط به آن خيره شد. خيره!  نگاهش مستقيم به آن دوخته بود و بی صدا و  آرام  از چشمانش اشك مي ريخت.

پايان

(نوشته : محسن-  بوتيمار 1/4/87) بر اساس يك داستان واقعي



+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 15:7 توسط محسن