تبليغاتX
ستاره خاموش
دوشنبه شانزدهم آذر 1388 | 15:58 | نویسنده : محسن

ارگ کریمخان زند شیراز

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ساعت 15:58 توسط محسن





چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 | 9:49 | نویسنده : محسن

   پسرک در حالی که قاب عکسی را با دستان نحیف و استخوانی اش به سینه می فشرد  به آسمان پرستاره چشم دوخته بود؛ قطرات درشت اشک از گونه هایش سر می خورد. با چشمان خیس در آسمان بیکران؛ بدنبال تابناک ترین ستاره می گشت، ستاره ای که بتواند جای خالی مادرش را درسیاهی روز و شبهای مانده عمرش  پر کند. تمام آسمان را زیر پا گذاشت اما...

جمعه 12 تیرماه هشتادوهشت

   یادم می آیید وقتی این متن  را توی آن دفتر کهنه و رنگ رو رفته با خط بدی که دارم نوشتم بغض گلویم را می فشرد . برای شخصیت داستان احساس دلتنگی کردم و با خود اندیشیدم چرا این را نوشتم! چرا باید چیزی بنویسم که  خود و دیگران را غمناک کند. این همه سوژه ی زیبا و شادی آفرین در جهان وجود دارد و من باید این نوشته ها را بنویسم. برای همین تصمیم گرفتم سوژه ای نو برای نوشتن بیابم و چکمه را نوشتم  گر چه  چکمه نیز  رنگمایه ای غم انگیز داشت اما میشد در پایانش کورسویی از امید  را دید.

   نمی دانم چرا کلک روزگار همیشه برای من به گونه ایی دیگر می نویست.  چهل و نه شب بعد از نوشتن این نوشته در سحرگاه جمعه سی مرداد ستاره ای خاموش شد؛ درآن حال نه تنها پسرک(خودم) بلکه تمام خانواده ، چشم بر آسمان به جستجوی ستاره ای می گشتیم  که بتواند برای لحظه ای هرچند کوتاه جای خالی اش را پر کند اما افسوس. مادرم ستاره ای بود که  برای همیشه خاموش گشت و طلوع خورشید آن جمعه برایم از همه غروبهای غم انگیزی که تا آن موقع از  زندگی ام  دیده بودم تلخ تر و غم انگیزتر بود.

7/7/88



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 9:49 توسط محسن





چهارشنبه هفتم مرداد 1388 | 0:40 | نویسنده : محسن

ابر و خورشید و چکمه

بعد ازظهر گرم تابستان؛ هوا خاکستری است، خورشید  دلش گرفته چون ابرهای تیره نمیگذارند او دوستان زمینی خود را ببیند. نمیتواند ماهیگیران را ببینند که دارند برای دریا ترانه می خوانند. فقط صدایشان را میشنود. و میشنود صدای گامهای سنگین چکمه های سیاهی که بر زمین  کوبیده میشود.

دخترکی چشم به آسمان می برد. دیگر از آن کفش پاره و سوراخ خبری نیست حالا او هم چکمه به پا کرده است. اما چکمه ای سبز  که صبح مادرش همراه با چتری سپید برایش از بازار گرفته  چکمه  کمی برایش گشاد است به مادرش میگوید: این چکمه ها برایم بزرگ است مادرش با لبخند پاسخ میدهد : ناراحت نباش دلبندم، تو هم بزرگ می شوی. 

خورشید میشنود که دخترک گاز می زند به سیبی سرخ، سیب سرخ ؟؟  خورشید نمیداند رنگ سیب را؛ لابد سیب سرخ است. دخترک  آرزو میکند حالا که هوا ابریست باران بیاید. دوست دارد مثل بچه های دیگر در هوای بارانی بازی کند؛ برقصد؛ ترانه بخواند؛  آری چترش را باز کند و ترانه بخواند؛ بارون بارون چتر چتر

شکافی در ابر ایجاد میشود خورشید از آن سرک میکشد دخترک را می بیند  و احساسش را میفهمد  دیگر دلش گرفته نیست  قطرات درشت بر زمین و بر صورت دخترک می بارد معلوم نیست از ابر می بارد یا از چشمان مهربان خورشید.

پایان

نوشته : محسن – بوتیمار (6/5/88)



+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388 ساعت 0:40 توسط محسن





سه شنبه نهم تیر 1388 | 5:19 | نویسنده : محسن

::

توی داروخانه محشری بر پا بود باید آنجا بودی و می دیدی!!   

مردم  نسخه به دست، داشتند از سر کول هم بالا میرفتند.

          پشت پیشخوان رنگ و  رو رفته ی چوبی، پیرمردی با  زحمت داشت نسخه ها  را یکی یکی  می خواند؛ ازهمه بد تر اینکه  با زبانهای گوناگون  و خطوط مختلف  نوشته شده بود. از چپ به راست، از راست به چپ، از بالا به پایین؛ فارسی، عربی، لاتین، چینی، هندی، ژاپنی و...

اما همه اطبا یک چیز تجویز کرده بودند:  سم الفار، مرگ موش و ...

 

پایان

نوشته : محسن - بوتیمار(8/4/88)

 



+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388 ساعت 5:19 توسط محسن





جمعه پانزدهم خرداد 1388 | 3:29 | نویسنده : محسن

در دنیای پر شتاب امروز نباید توقع داشت همچون قرون گذشته مردم اوقات فراغت خویش را با خواندن رمانهای طولانی پر کنند. چرا که همان داستانها و رمانهای کلاسیک بصورت فیملنامه درآمده و از آنها فیلم ساخته اند که کل داستان را نهایتاً در دو ساعت یا کمی بیشتر بازگو می کند و از اینگونه شیوه فیلمسازی که فیلمی بر اساس رمانهای مشهور نویسندگان ساخته میشود بنام سینما اقتباس یاد می شود. البته هستند کسانی که هنوز از خواندن رمان لذت می برند و اگر فیلمی هم از روی رمان ساخته شود باز هم خواندن آن رمان را بر دیدن فیلمش ترجیح می دهند چرا که دوست دارند شخصاً با توجه به ادارک و افکار خویش فضای توصیف شده توسط نویسنده را بازسازی نمایند و از آن لذت ببرند. نویسندگان چیره دستی همچون آنتوان چخوف روسی (1904-1860 ) از گذشته نچندان دور سعی کردند با نوشتن داستان کوتاه این لذت و شور اشتیاق را برای همگان؛ حتی آنانی که وقت و زمان کافی برای خواندن رمانها و داستانهای طولانی را ندارند بوجود بیاورند. امروزه می بینیم این گونه نوشته ها (داستان کوتاه) قشر وسیعی از طرفداران مطالعه آثار مکتوب را بخود جذب کرده است.با گذشت زمان و گسترش تکنولوژی گونه ای دیگر از داستان کوتاه بنام داستان کوتاهِ کوتاه (short short story) فراگیر شد. این گونه داستان کوتاه در عین کوتاهی که گاهی کل آن از چند سطر فراتر نمی رود میتواند بار معنایی زیادی را منتقل کند. گاهی در پس هر واژه ی آن دنیایی از معنی و مفهوم نهفته است که با ژرف اندیشی خواننده، کشف میشود. داستانی که در زیر میخوانید نمونه ای از اینگونه است که یکی از خوانندگان این وبلاگ لطف فرموده و برای بنده ارسال نموده اند امیدوارم شما نیز از خواندن آن لذت ببرید. متاسفانه فراموش نموده اند برای آن اسم بگذارند اما بنده فکر میکنم - نشانه – نام مناسبی برای این داستان باشد.
پشت در اتاق ایستاده بود و از ورای شیشه، خیره به پدر نگاه می کرد و دائم زیر لب ذکر می خواند؛ انگار باور نداشت قلب پدر مریض شده.
دکتر آرام گفت : ساعت مرگ..........
و او زیر لب با صدایی لرزان گفت: فانه لا ینال ذلک الا بفضلک وجدلی بجودک*
پرستار فریاد کشید دکتر..........
*( بر گرفته از دعای کمیل)
                                                      پایان
                 نوشته : س – الف /ارسال بصورت نظر خصوصی به وبلاگ پنجشنبه 24 بهمن1387 ساعت: 1:26




+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388 ساعت 3:29 توسط محسن





جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 | 23:26 | نویسنده : محسن

وقتی آن روز جمعه؛ آقا محمد توی یک قدم مانده به صبح، تکرار کرد  و از قاب روی دیوار گفت که تلپ!!.  و باز هم گفت: مثل افتادن سنگ صدا کرده و سقوط میکند بر روی زمین و تلپ!! و ادامه داد که قاب و میخ دیوار مدتها تفاهم کرده بودند که در یک لحظه خاص قاب تلپ!!

اما بنظرم این افتادنها و سقوط کردن و تلپ !! می تواند دلایل محکمتری داشته باشد که آقای صالح علاء بنوعی از گفتنش شرم داشت!

گاهی قابها احساس تنهایی می کنند احساس می کنند دیگر کسی توجهی به آنها ندارند از نگاه دیگران طرد شده و این است که رفتن را بر ماندن روی آن دیوار  ترجیح می دهند. و آنگاه است که تلپ!!

آنها مدتها عذاب آویزان شدن از یقه به میخ فلزی روی دیوار و سختی اسرات را به جان می خرند تا حرفشان را به کرسی بنشانند؛ وقتی خریداری برای گفته هایشان پیدا نمیشود، آنگاه است که با سقوط کردن و شکستن و فناشدنشان ما را متوجه خودشان  می کنند و آنگاه  تلپ!! معنا می گیرد.

گاهی احساس کهنگی میکنند  یا شخصیتشان پیش  همنوع هاشان لگد مال میشود. مخصوصا در جلو آنهایی که تازه آمده و با زرق وبرق هستند و اصلا چارچوبشان مدرن است. و آنگاه است که باز تلپ!!

گاهی سنگینی  دروغین تصویر داخلش، باعث تلپِ قاب بینوا میشود. مثل خیلی از قابها در طول تاریخ!!

وقتی که  دیگر میخ روی دیوار، تاب تحمل قاب، آن یار قدیمی  را نداشته، راست بودن را فراموش کرده  و کجی پیشه میکند و قاب دلش می شکند و چاره ای جز تلپ را ندارد. اما میخ نیز به سزای خیانت خود می رسد؛ آری  یک میخ کج و کوله روی دیوار خیلی بدنماست. صاحب خانه  می آید و اینبار میخ هم تلپ!! و...

نوشته : محسن – بوتیمار 18/2/88



+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 ساعت 23:26 توسط محسن





چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 | 1:21 | نویسنده : محسن

چیزی به اذان ظهر نمانده بود؛ شتابان از خانه خارج شد تا فیض نماز جماعت ظهر را از دست ندهد در بین راه تکه نانی دید روی زمین افتاده. خم شد آن را برداشت، بوسید و روی سکوی کنار دیوار گذاشت. گنجشکی از روی درخت پایین آمد تا آن تکه نان را بردارد  انگار لقمه بزرگی برای منقار کوچکش بود ولی  با سعی و تلاش زیاد آن را به منقار گرفت. لحظه ای بعد صدای تفنگ بادی سکوت آن ظهر را شکست. پرنده روی زمین در خون خود پر پر میزد صدای اذان تمام فضا را پر کرد و...

 نوشته : نوشته محسن - بوتیمار 12/2/88



+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 1:21 توسط محسن





جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 | 1:48 | نویسنده : محسن

پرنده ای که به سقوط بیندیشد هرگز پرواز نخواهد کرد.

شاید بارها و بارها  مخصوصا از بزرگترها شنیده باشید که می گویند: احتیاط شرط عقل است. پس آیا باید نتیجه گرفت که  خود را در صندوقچه ای از پنبه  نگه داشت تا مبادا چه بادا به ما گزندی وارد شود. یا از ترس اینکه بخاطر نوشیدن جرعه ای آب در سفر بیمار شویم همیشه آب معدنی بهمراه داشته باشیم. مطمعاً باشید که با اینکارها بدن ما ضعیفتر می شود و با کوچکترین تغییر باعث بروز مشکلات فراوان برای ما می گردد.

بشر امروز در پی سختیها و مرارتهایی که از بدو خلقت متحمل شده  و  با عبور از فراز و نشیبهایی که  در طول تاریخ از آنها گذشته به این  برتری نسبت به سایر مخلوقات رسیده است. انسان با قدرت تفکر و همچنین جستجو برای یافتن پاسخ به سوالات در مورد چرایی و چگونگی  هر پدیده به کشفیات بزرگی نائل آمده است. موفقیت بسان قله ای است که برای  فتح آن باید سختی کشید باید با تمام وجود تلاش کرد باید راههای ناهموار و پر پیچ و خم دره را پیمود باید صخره های کوچک و بزرگی که  روزگار در مقابل ما گذاشته را شکست تا به اوج  قله رسید.

انسان موفق کسی است که از شکستهایی که در کارهایش می بیند درس بگیرید و از  شکستها نردبانی برای رسیدن به آنچه  در پی آن است بسازد.  چه بسا یک مشکل جدید باعث شود که ما را مجبور کند راه حلی تازه برای آن بیابیم. فکرهای کوچک که منشا آنها تخیلات و آرزوی ماست، می تواند موجب کارهایی بزرگ شود. گاهی افکار عجیب و غریبی به ذهن ما میرسد تفاوت ما و دانشمندان در این است که ما اینگونه افکار را سرسری می گیریم.  اما دانشمندان و مخترعین از آن برای ساخت چیزهای جدید بهره می برند.

پایان 11/2/88

نوشته : محسن - بوتیمار



+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 1:48 توسط محسن





پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 | 0:34 | نویسنده : محسن

هنوزتابستان و گرمایش نرسیده، تازه پس فردا اولین ماه بهار تمام می شود.

من دیشب تصمیم گرفتم توی حیاط بخوابم، دلم خواست به یاد آن سالها که صبر می کردیم تا آقتاب غروب کند و  تشکهایمان را روی تخت چوبی پهن کنیم تا نسیم آن را خنک کند و همیشه  بر سر اینکه  کداممان روی تخت آخری که نزدیک دیوار بود بخوابیم دعوا بود چون صبح آفتاب دیرتر از همه روی آن تخت میتابید و کسی که  آن تخت را تصاحب می کرد بیشتر می توانست بخوابد.  افسوس که دیگر از آن تختهای چوبی خبری نیست؛ خواهر و برادرم هم نیستند که برای یک وجب جا دعوا کنم. حال و حوصله تشک انداختن هم نداشتم  گلیمی را روی زمین پهن کرده  و روی پتو دراز کشیدم.

جیرجیرک ها  هم بودند.  البته زیر برگهای ریخته  و علفهای هرزی که از سر بی حوصله گی  داخل باغچه مانده بودند، آخر آنها عادت دارند شبها بیدار بمانند و آواز بخوانند.  من هم خوابم نمی برد تصمیم گرفتم ستاره های سقف آسمان را شمارش کنم هوا ابری بود  و کمی غبارآلود. از میان ابرها و غبار، تنها یک ستاره  دیده میشد. همین یک ستاره ؛ اما با گفتن فقط یک که آدم خوابش نمی گیرد و یک ستاره هرچقدر هم که بزرگ باشد ارزش شماره کردن ندارد. نسیم آرامی  گونه هایم را نوازش میداد  و ابرها را جابجا می کرد عجیب بود که باز هم یک ستاره بیشتر دیده نمیشد. از دوردستها صدای ارگ عروسی می آمد خیلی دور؛  با چرخش نسیم  آن صدا نیز کم و زیاد می شد و گاهی هم برای لحظه ای قطع میشد و من فکر می کردم لابد برنامه آنها تمام شده و یا کسی پایش به سیم  خورده و فیش باند از آمپلی فایر از جایش بیرون آمده.  حتی به ذهنم خطور کرد که مثلا با اعتراض همسایه ها، مجبور شده اند  برنامه را تعطیل کنند. موتور سکلتی با صدای گوشخراش از کوچه پشتی گذشت  و  رشته افکارم را پاره کرد  بعد هم  صدای کامیونها که شبانه  از بزرگراهی که تازگی از جلو خانه ما کشیده اند.

از میان برگهای  چتری  نخل خانه  صدایی آمد کمی هول کردم  جغدی سپید بالهایش را به هم کوبد و پرواز شبانه اش را آغاز کرد.  نور چراغ برق کوچه چشمانم را میزنند نورش درست توی چشمان من است. صدای کوتاه آمبولانسی برای لحظه ای اندک پخش میشود و می رود.

نمیدانم چرا یاد مدرسه افتادم یاد آقای واثقی معلم ادبیات اول دبیرستان!.  دبیر عجیبی بود  حتی روش تدریسش نیز سوای دیگر معلمهایی بود که تا آن موقع داشتم . وقتی شعرهای حماسی فردوسی را می خواند همه ما را به صحنه جنگ  رستم و افراسیاب می کشاند. آنروز که  درس خسی در میقات داشتیم  انگار همه همسفر جلال آل احمد  بودیم و....

شاید به واسطه اینکه  کارگردان نمایش بود و نمایشنامه می نگاشت؛ دوست داشت انشاهای بچه ها نیز از روی احساس باشد نه این که فقط یک تکلیف و نوشتن برای نمره؛ موضوع انشاهایی هم که میداد خیلی جالب و غیر عادی بودند! درست یادم هست وقتی یک روز به کلاس آمد بچه ها از سر و کول هم بالا میرفتد و کلاس کاملا شلوغ و پر هیاهو بود گفت: بچه ها لطفا ساکت.  بعد تکه گچ صورتی رنگی را برداشت و با پهنای گچ روی تخته سیاه،  با خطی زیبا و بزرگ نوشت  5 دقیقه سکوت و با گچ  آبی  آن را سایه ای باریکی زد خطی که بعدها فهمیدم خط نسخ روزنامه ای است. همه بچه ها ساکت شدند اول فکر کردند حال آقای واثقی زیاد خوب نیست ولی اندکی بعد گفت: این موضوع انشای جلسه آینده هست. حمید از ته کلاس گفت: آقا یعنی چه کار کنیم؟  علی گفت: آقا خیلی سخت است! مهدی گفت:  آقا نمیشود موضوع بدهید که دوست داریم در آینده چکاره شویم!  جمشید گفت: آقا بنویسیم علم بهتر است یا ثروت، بهتر نیست؟ آقای واثقی لبخندی زد و گفت :  کافیست برای پنچ دقیقه هم که شده ساکت باشید.  ببینید، بشنوید، بو بکشید با تمام حواستان حس کنید دور و برتان چه می گذرد.  تخیلتان را بکار بگیرید؛ بگذارید طبیعت و دنیای اطراف حرف بزند  و شما آنچه را می گویید بنویست  همین!!. 

الان انگار من بیشتر از پنچ دقیقه سکوت کرده ام،  صدای پارس سگی بگوش میرسد شاید دزدی می خواسته در پوشش سیاهی شب از دیوار کسی بالا برود.  ابرها  دور هم می چرخند تنها یک ستاره در پهنه آسمان نمایان است؛  احساس می کنم هوا گرم می شود قدیمی ها میگویند نشانه باران است خدا کند باران ببارد. زیر باران ماندن را دوست دارم مهم نیست خیس بشوم.

مجبور می شوم پتو را روی صورتم بکشم پشه ها از دو گونه سالک و مالاریا  به جانم افتاده اند  میخواهند تمام خونم را بمکند و نیشهایشان را چون نیزه نادری در تنم فرو کنند. باد صدای اذان خروس بی محلی را از دوردستها می آورد. یاد داستان خروس بی محل می افتم. جمله ای خنده دار به ذهنم خطور می کند: (سلامتی میوه سکوت است). شاید روشنک هم آلان می خندد. چشمانم را می بندم آرام آرام خوابم میرود.  

پایان

 (نوشته : محسن – بوتیمار  29/1/88)



+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 0:34 توسط محسن





جمعه سی ام اسفند 1387 | 15:13 | نویسنده : محسن

سال نو بر همه مبارک باد

سال سختی بود اما گذشت

خدا کنه سال جدید سال خوبی باشه

 



+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 15:13 توسط محسن





CopyRight © 2007 4masih All Rights Reserved